تبليغاتX
عماد
مخملباف: من همیشه یک طلبه هنر اسلامی می مانم

مخملباف سبز

این آخرین قسمت از مصاحبه پنج ساعته محسن مخملباف است. بلندی متن اجازه نمی دهد درباره نکات برجسته این مصاحبه چیزی بنویسم.باز هم محض اطلاع عرض می کنم که :

جون مادرتون توجه ! توجه !

(اگه حوصله خوندن کل مصاحبه رو ندارید که ندارید،  قسمت هایی را که  خیلی خواندنی تر است برایتان با رنگ قرمز مشخص کرده ام .ضمنا برای تایپ این مصاحبه رسما پوستم کنده شد، شرافت به خرج بدید و با ذکر منبع ازش استفاده کنید.)

 

قسمت سوم:

***: اوایل تو چپ ها را می کوبیدی. مدتی است به برخورد با جریانهای راست (مثلا در اپیزود یک دستفروش)، این تغییر موضع چه معنایی دارد؟

مخملباف:من از ابتدای کار چپ و راست را دو انحراف از انقلاب اسلامی می دانسته ام و آن ابتدای کار هر دو را با هم می کوبیدم. مثلا حصار در حصار که در مقابل چپی ها و فئودال ها و سرمایه داران هم کوبیده شده بودند. یادم هست مسئولین آن وقت تلویزیون پیغام داده بودند که اگر می خواهی پخش شود از خیر اعدام فئودال و سرمایه دار نمایش ات بگذر. گفتم نه شما از خیر پخش بگذرید. گفتند پس بگو آنها چون آدم کشته اند اعدام می شوند که دادگاهشان جنایی باشد. گفتم هیچ جنایتی بدتر از نفس فئودالیزم و سرمایه داری نیست و ما انقلاب اسلامی را اینطوری می شناسیم. یا در "دوچشم بی سو" چپ و راست با هم کوبیده شده بودند. بازاری ها می گفتند همه چیزش  خوب است الا آن بخشی که بقال محتکر  را کوبیده ای. مدافعین چپ می گفتند این فیلم هیچ جایش خوب نیست نه شفای امام رضا نه آن چپی که کوبید ه ای . تنها بخش خوبش آن بقال محتکر است که خوب از کار درآمد اما بحق یک اشکال هنری به "دو چشم بی سو" وارد بود و آن تعدد موضوع بود . من برای پرهیز از چپ روی یا راست روی هر دو را کوبیده بودم و این پراکندگی موضوع می آورد. در بایکوت بخش چپش را کوبیدم و متهم به راست شدم و در دستفروش راست را کوبیدم و متهم به چپ شدم. حالا بر همه محرز شده که نوع راه رفتن من نیست که اشکال دارد، نفس راه رفتن را دلخورند. اما آدمی که پا دارد خب راه می رود. آن موقع چپ ها خطر انقلاب بودند، من به آنها می پراختم. حالا خطر راست است. به آنها می پردازم از کسی هم رودرباسی ندارم. و موضع من همان هست که بود. (الیمین و الیسار مضله و الطریق الوسطی .......) منتهی این شرایط است که از این سمت به آن متمایل شده، من سر جایم هستم.

***: چرا بازاری هایی که می کوبی، همه حجره دارند و مذهبی؟ درحالیکه سرمایه داران ضد انقلاب، چه بسا ریششان را هم سه تیغه می زنند. و شاید بعضی هایشان هم مسلمان نباشند.

مخملباف

مخملباف من همه جور سرمایه دار ضد انقلابی را می کوبم. در باغ بلور آن سرمایه داری که از خارج بر می گردد و اموالش را به میمنت و مبارکی پس می گیرد، شناسنامه اش را داده ام که چه عیاش بی دین و لاابالی ای است. در همین اپیزود اول دستفروش سرمایه داری که در بالای شهر خانه دارد با آن وضع و به قول شما صورت سه تیغه اش بدتر از آن سرمایه دار مسلمان نماست و هم اوست که بچه را به آسایشگاه معلولین می فرستد. اما به نظر من آنها نیستند که انقلاب را زیر سوال می برند، آنها اموالشان را می گیرند و نهایت یک ضربه اقتصادی می زنند و دل حزب الله را می سوزانند و دهن کجی می کنند و می روند. آنکه می ماند به نفع حجره اش اسلام را بد نام می کند همین نوعی است که شما می گویید. و خیلی هم نیستند. نهایت دو هزار فامیل جای آن هزار فامیل قبل را گرفته اند . و اگر هر حزب الهی در دعای کمیل شب جمعه اش یک آه از ته دل بکشد، خدا دودمانشان را به باد می دهد. من وظیفه دارم آن سرمایه دار موجهی را بکوبم که برای ضربه زدن به دولت، انقلاب و مستضعفین طلا را گران می کند. و پولش را از گردش، بیرون می کشد و می تواند از گران کردن هندوانه افطار مردم، سفره افطاری ای به طول و عرض فلات بگسترد. هنرمندان مسلمان اگر آنها را رسوا نکند، پس چپی ها و بهایی ها بکنند؟ اگر کسی بهتر از امام برای کوبیدن آخوندهای درباری وجود ندارد تا دیگران سو استفاده نکنند، برای نقد ضد انقلاب مسلمان نما ، خاطر جمع باشید که بهتر از خود مسلمانان پیدا نمی کنید. اما یک بحث دیگر هم هست در تئاترهای پس از انقلاب که خیال می کنند هنوز قبل از اصلاحات ارضی کذائی آن ملعون است و مدام در نمایششان در یک خان را می کشند به اشتباه می روند و یا مثلا فلان کارخانه دار بزرگ را به زیر سوال می کشند. ما اینجا هر چه مفت خور داریم دلالند و اصلا اهل تولید نیستند. پول نفت ملت را می گیرند از راه دور برایشان با یک تلفن کالا می آورند و سودش را می خورند والسلام. باز اگر اهل تولید بودند، که خوب بود. لااقل از نظر اقتصادی ما را به خودکفایی می رساندند. اینها باج خوران مدرنند که اسلام را سپر سودشان کرده اند.             پس من وظیفه دارم در شرایطی که این همه ایثار و شهادت می بینم، با هنرم اعلام کنم آنکه وقتی منفعت خودش و اسلام را در تضاد می بیند و به خاطر اسلام حاضر نیست از بخشی از منغعت بگذرد، مسلمان نیست. اینها اگر پایگاه اجتماعی دارند بخاطر ناآگاهی مردم به بی ایمانی آنهاست. وقتی فلان جانباز انقلاب که یک چشمش را از دست داده و چشم دیگرش دارد از سو می رود و به من می گوید به بچه ام خیلی نگاه می کنم تا دو سه ماه دیگر که نمی بینمش خاطره اش را از یاد نبرم و به خاطر ارزی که نداریم نمی شود برای معالجه برود ولی آن محتکر گردن کلفت از پول نفت همین رزمنده و جانباز کاخ سبز می سازد و هی به خارج می رود من نمی توانم سکوت کنم. نمی خواهم بگویم پولداری در هر حدی اش و در هر شرایطی بد است، اما اینکه این پول را چه می کنی تکلیف ترا مشخص می کند. من،  حتی به خیلی از روشنفکران و مدعیانی که دستشان هنوز به پول نرسیده و خیلی شعارها می دهند مشکوکم. در دل خیلی از آنها یک تیمچه پنهان است. و الا ما در اسلام خدیجه زن پیامبر را هم داریم که ثروتمندترین زن قریش است و وقتی زن پیامبر می شود همه ثروتش را در راه خدا می دهد. و هنگام مرگ کفن شخصی اش را هم ندارد.    

***: در اپیزود "بچه خوشبخت" عبادتگاه اول کجاست؟

مخملباف: یک امامزاده در جنوب شهر. مستضعفین  برای عبادت و نذر و نیاز جمع می شوند و جز دعای خیر نمی توانند کمکی به هم بکنند.

***: آن آب حوضی کیست؟

مخملباف: آب حوضی یک مستضعف خوش قلب است که دلش می خواهد کمک کند اما ریخت ظاهرش پدر و مادر بچه را به شک می اندازد و اینکه فکر می کنند اگر بچه پیش او بماند چلاق می شود. و از بس استثمار دیده اند، گمان می برند لابد او هم برای کار کشیدن، بچه را می برد و وقتی روی ریل دویدنشان در یک موقعیت بودنشان را نشان می دهد.

***: عبادتگاه دوم کجاست؟

مخملباف: آن مسجد بیگناه؟ جایی است که محتکران و زراندوزان اگر فرصت کنند محرابش را هم حجره می کنند و سرقفلی اش را می فروشند. جالب است اگر بدانید وقتی رفتیم برای باند افکت، صدای طبیعی ضبط کردیم و آمدیم. مدام در نوار ضبط شده به جای ذکر خدا واژه های چک و سفته و واخواست و جلب و تومنی یه عباسی شده بود.

مخملباف سر صحنه دستفروش

***: آنها که یقه مرد را می گیرند و او را می زنند چه کسانی هستند؟

مخملباف: خرده کاسبهایی که مهارتشان در آن است که مسجدالنبی را هم یک روزه به مسجد ضرار علیه پیغمبر تبدیل کنند. می بینید که مسجد خدا را کرده اند مرکز معامله و حتی وقتی می خواهند یقه مرد را بگیرند هنوز چانه می زنند و دست از معامله بر نمی دارد. منتهی این تکه علی الظاهر درنیامده و من نیم دقیقه از این صحنه را حذف کردم، برای اینکه آنها را با مردم یکی قلمداد نکنند.

***: مکان و زمان قصه اول کجاست و کی است؟

مخملباف: کلی است و موقعیت یک شرایط استثماری را بررسی می کند و نفاق اقتصادی را می کوبد.

***: ظاهر هر سه قصه بررسی فقر است. اما معلوم می شود که در بطن قصه دوم و سوم حرفهای دیگری هم مطرح است؟ مثل اینکه می گویی پیرزن گذشته جوان است و جوان انسان امروز است. و اینکه دید پیرزن قهوه ای و سفید است، ناشی از دید سنتی و ساده و پر کنتراست اوست و یا اینکه در حال پیرزن گذشته پسر یا انسان امروز را بررسی می کنی. اما چطوربفهمیم که در زیر ظاهر این فقر تو روابط انسانی را بررسی می کنی. و مثلا اینجا دیگر مثل قصه اول به رابطه فرد اجتماع نپرداخته ای و یعد دیگری از انسان را مطرح می کنی؟

مخملباف: خیلی طبیعی است. بیشترین تایم قصه دوم به رابطه پسر و مادرش مربوط شده و حتی وقتی هم به اجتماع می اید بیش از آنکه مثل زن و شوهر قصه اول درگیر اغنیاء باشد درگیر مستضعفین دیگری است که او را به غارت می برند. او در خانه که هست تنها پسر مادرش نیست. بلکه تمام روابط انسانی را با او بازی می کند. در شروع داستان رابطه دختر و مادرش را بازی می کند. لچکی که به سر دارد. پیشبندی که بسته ، گرد گیری که می کند یا غذایی که می پزد. بعد پسر مادرش می شود و در صحنه بعد شوهر مادرش. آنجا که سرش را شانه می کند و به خواب ندیده مادرش حسودی می کند و می گوید: دوباره خواب بابا رو دیدی؟ من انواع رابطه انسانی را در این قصه دوم که قسمت زندگی است در فیلم دستفروش کار کرده ام. رابطه زن و مرد. پسر و مادر. دختر و مادر. آدم گذشته وحال و پیچیده تر از آن است که تنها به رابطه ساده یک مستضعف و مستکبر خلاصه شود. از قضا در این قصه این یکی از همه کمتر است.

***: ولی رابطه ای که موجود نیست؟

مخملباف: درست است و برای همین رابطه پسر با زنده و مرده مادرش یکی است. در این قصه رابطه دو بی ارتباط است. و چون هر دو یکی هستند بی ارتباطی انسان است با خودش. یا به نوعی دیگر دو تک گویی تصویری است. نوع دیالوگی اش را، آنتونیونی هم دارد. کسان دیگر هم دارند. خود من هم در مدرسه رجائی داشته ام. آنجا که معلم به خانه بر می گردد و می گوید"بچه ها چی میشن" و زنش به جای جواب او می گوید "فامیلای من چی میشن" که هر کس حرف دل خودش را می زند. اما در اینجا دو تک گویی تصویری است.                دو نفر می نشینند کنار هم و یک حادثه را دو جور می بینند. یکی قهوه ای و سفید و دیگری رنگارنگ و لذا دو جور واکنش نشان می دهند. یکی شاهد می ماند و دیگری بدون آنکه فکر کند فریب می خورد و قاطی ماجرا می شود. اما علی الظاهر مدام پسر را در حال حرف زدن با پیرزن می بینید. اما رابطه عاطفی یکطرفه است. برای رضای خود و نه رفع نیاز متقابل دیگری. او با دیگری رابطه یکطرفه دارد. که خود را ارضاء کند و اینجاست که مرده و زنده فرق نمی کند. اینکه در یک رابطه متقابل، من ترا برای خودم می خواهم، نه ما دو تا برای هم. بده بستان نیست، بستانکاری صرف است و برای همین او دیوانه نیست و بسیار عاقل و سودجو و حساب گر است. و در فاز فلسفی، آدم بیچاره و سر گشته ای است ره گم کرده و غیر مسلمان. آدم دنیای امروز: علم زده و غیر عاطفی . اگر در وجه ظاهر اجتماعی اش آن را ببینید یا در سایه قصه اول آن را تحلیل کنید، پسر سمپاتیک است. گودمن است. اما اگر عمیق تر ببینید، بدمن است و شما در دلتان نمی خواهید مثل او باشید و هستید! پس چرا می خواهید با یک فرمول ساده و یک انگ و برچسب تکلیف معنای این فیلم را مشخص کنید و خودتان را راحت کنید که دیگر نیازی به فکر و بحث نباشد. من خوشحالم که توانستم فیلمی بسازم که خیلی ها را از خیلی جهات به فکر بیندازد و فیلم با پایان نمایشی اش در سالن، در ذهن تماشاچی تمام نشود، مهم نیست که حرف درست آخر را چه کسی می زند. مهم حرف زدن متقابل است. اما خیلی ها می گویند در یک جمله بگو منظورت چیست، ما را راحت کن و این بیماری تازه ای است که در عطاری ذهن بعضی ها پر از قوطی اتیکت است و هر پدیده ای را به جای اینکه بشناسند بهش اتیکت می زنند. الا بختکی از ظاهری ترین نمایی که از آن دیده اند و اینطوری شب راحت تر می خوابند بی قرص والیوم. از آن دسته فیلسوف ها که شبها بی مجهول به رختخواب می روند و دوست ندارند آخر شب هیچ معمایی در جهان حل نشده مانده باشد.

***: بالاخره این انسان ایرانی است یا انسان غربی است؟

مخملباف: انسان عصر جدید است. انسان دوره مجله دانشمند و البته غربی و غیر مسلمان چون مسلمانها علم زده نیستند. دردشان هنوز چیز دیگری است. چه بسا درد بی علمی است. واما از عاطفه اجتماعی-تاریخی سرشاری در عوض برخوردارند. مادر بزرگ من صدای اذان را هم که می شنید به یاد امام حسین گریه می کرد. و غصه سکینه را می خورد. اما در این فیلم پسر و پیرزن بی رابطه اند.

***: افغانی ها در قصه سوم چه نقشی دارند؟

مخملباف: در وهله اول در جهت تعمیق ذهن برای علت یابی استفاده شده اند. اینکه قاتل یا علت مشکل را در خودمان بجوییم، نه در بیرون از خودمان و در وهله دوم از آن پرانتزهایی است که آرم من است. مثل مدرسه رجائی که ضد راست هاست. اما در یک صحنه می آید که ماشین روسیه افغانی ها را زیر کرده است. تا چپ ها نتوانند در سود انتقاد من از راست ها شریک شوند. لابد یادتان هست که توده ایها وقتی در مطبوعات بیشتر از حالا بودند هر قتلی را به این ملت مبارز افغان نسبت می دادند تا حضور روسیه را در آنجا توجیه کنند. من به نوعی از ملت افغان دفاع غیر مستقیم کرده ام.

***: این بار در دستفروش پیام فیلم را پنهان تر کرده ای و از آن رک گویی و مستقیم گویی های قبلی مثل توبه نصوح دیگر خبری نیست؟

مخملباف: هیچ فیلمسازی دموکرات نیست. نهایت پیام فیلم را پنهان و غیر مستقیم می کند. چند پهلو می کند تا همه جانبه تر و عمیق تر شود و بیشتر اثر کند.

***: اصلی ترین مسئله در قصه سوم چیست؟

مخملباف: مرگ است و رفتن به سمت نور از آن شرایط جهنمی مادی که ماتریالیست های اخلاقی به ما تحمیل کرده اند. اگر چپی ها ماتریالیست های فکری هستند، سرمایه داران و زراندوزان، ماتریالیستهای اخلاقی هستند. و به همان اندازه که واله "در فیلم بایکوت" تا مقداری آلوده ماتریالیسم فکری بوده است، دستفروش در این فیلم آلوده این ماتریالیسم اخلاقی است. واله به زیر باران می رود و دستفروش به سمت نور. ما بخواهیم و نخواهیم به سمت خدا می رویم. (انالله و انا الیه راجعون). قضیه این است که چون پیرزن با لباس سفید برویم یا چون دستفروش با لباس سیاه. «واله» آن فرصت بارانی را از دست نمی دهد اما دستفروش با آنکه در یک آبی باور نکردنی غرق است این همه فرصت بنفش را از دست می دهد. اما من فرصت را از دست نمی دهم و یک عالمه سینما را در خدمت این گرفتم که از شهادت به غیب بروم و بگویم دنیا هر چه هست، هست. اما مرگ حق است و حساب وکتاب سرجایش، جمله آن مرده که:آره مردم. اینجا جام خوب نیست یادتان هست؟ منتهی در توبه نصوح قلنبه قلنبه از این دیالوگها گذاشته بودم. «توبه نصوح» هم کار خوبی است. هنوز آن را به عنوان یک نمایش رادیویی یا یک فتو رمان دوست دارم . این را هم بگویم که فیلم دستفروش از فیلمنامه اش مذهبی تر است. مثلا در تله فیلمنامه دستفروش پس از مرگ او، دوربین پشت پنجره ای که ضربدر خورده بود متوقف می شد. در حالیکه زندگی روزمره پشت آن ادامه داشت. در فیلم پنجره، پنجره غیب و شهادت شده است و دوربین پشت آن نمی ماند. بلکه به سمت نور می رود.

مخملباف در دو چشم بی سو

***: فکر می کنی تا چقدر موفقی؟ تو حتی اگر قصدت هم خیر باشد ممکن است اشتباه بکنی و چون از هنر اسلامی حرف می زنی لغزش محتوایی و تکنیکی تو ممکن نیست به ضرر هنر اسلامی تمام شود؟

مخملباف: چطور است که اگر مجتهدی فتوا دهد و درست باشد دو ثواب برده و اگر خطا کند یک ثواب می برد اما اگر هنرمندی به دنبال هنر اسلامی بود و برای یافتن راه، پدرش هم در می آمد، برای درست و غلطش فقط جهنم می نویسند. من به شما قول می دهم که اگر آن حدیث نبود هیچ اهل تحقیقی جرات نمی کرد مجتهد شود چرا که انسان جایزالخطاست. و به همین دلیل تمام آثار من چه قبلی ها چه بعدی ها دارای ضعفند. نه اینکه چون با چپ و راست مخالفم، از آن جهت خیلی هم خوب است. بلکه از این نظر که هنر من مربوط می شود به دوره گذار از مرحله هنر مسلمانی ایران، به دوره هنر اسلامی. و الزاما ضعف های این دوره را در خود دارد و تنها کسی این ضعف ها را ندارد که کاری نمی کند. اما من نه از آن دسته ام که کنار گود می ایستند و تحقیق کرده اند یا نکرده اند می گویند لنگش کن و نه از آن دسته که تحقیق نکرده، فقط تولید می کنند. منتهی این را مطمئنم که در بزرگترین شاهکار هنری دنیا هم، حداقل یک ضعف وجود دارد. چرا که کار غیر خدا نسبی است. و در عین حال این ضعف سوراخ روزی نقادان عیب جوست. اگر هنرمندان عیب نداشته باشند نقادان روزیشان را از کجا بخورند؟ خدا هیچ کاری را بی حکمت نمی کند.

***: گویا الان کاری نمی کنید. فیلمی نمی سازید؟

مخملباف: وقتیکه فیلم می سازم کاری نمی کنم چون عمده کارم را قبل از ساختن فیلم می کنم. فکر می کنم داستان می نویسم آن را با دیگران نقد و بررسی می کنم. تدارک می بینم. انتخاب می کنم،  انتخاب می کنم،  انتخاب می کنم، منظورم بازیگر است. مکان است فضا است. صحنه است. فیلمبردار است. نور است. رنگ است. سبک است. کادر است.لنز است و هزار کوفت و زهر مار دیگر است. و وقتی کلید شروع فیلمبرداری زده شد. من دیگر کار نمی کنم. یعنی می شوم مهندس مجری، یا عمله اجرا. کار به معنی واقعی به قول «فاکنر» همان "عرقریزان روح" به هنگام تفکر و نوشتن است. سیر و سلوک در عالم مجردات. چسبیده بر فرش ، پرواز بر عرش.

***: امکانات فیلمسازی حوزه چطور است؟

مخملباف: یک مشت مغرض آن را زیاد نشان داده اند. تا به حال فیلمی نبوده است که حتی نیمی از وسایل ابتدایی اش اجاره ای نباشد. اگر دو فیلم همزمان شروع شود، باید یک روز در میان زوم کنیم، چون یک زوم بیشتر نیست. یک روز در میان باید سر صحنه رفت، چون پخش و تولید فیلم سه چهار تا ماشین بیشتر ندارد. بخشی از هزینه هر فیلم به ارشاد و استودیوهای دیگر پرداخت می شود، بابت اجاره لنز و پروژکتور و فیلتر و موتور برق و غیره. همین صد حلقه نگاتیو عکاسی ناقابلی را که به برندگان مسابقه لوکیشن مجله فیلم دادند، از بازار آزاد خریدند. فیلم بایکوت و دستفروش هنوز به جشنواره ها نرفته است، چون نداشته اند عین دیگران سه هزار دلار ارز زیرنویس آن را بپردازند. اخیرا فیلمها را فرستادند به لبنان که با صد دلار زیرنویس شود، بدتر فیلمها خراب شد. وقتی فیلم «توبه نصوح» را شروع کردیم از خود قاضی زاده فیلمبردار فیلم یک دوربین کهنه و چند پروژکتور خریدیم. بهدها با سود «توبه نصوح»یک دوربین دیگر خریدیم و با سود فیلمهای دیگر یک استودیوی صدا ساختیم و کمی وسیله تهیه کردیم. اما هنوز برای یک کار سینمایی وسایل کامل را نداریم. با این نیرو ها و امکانات، اگر یک کار شانزده میلیمتری هم در دست باشد، باید صبر کنیم تا تمام شود. بعد یک کار سینمایی دست بگیریم. پارسال «هنرمند» و «شادروان» منتظر بودند تا من و «بحرانی» فیلم بسازیم. امسال ما منتظریم تا آن دو فیلمشان را بسازند و بعد نوبت ما بشود. همیشه لنگ یک چیزی هستیم. در دستفروش لنگ نگاتیو بودیم. این نود و چند حلقه نگاتیو، در چهار پنج نوبت و در طول چند ماه تهیه شد. یک اپیزود را می ساختیم، منتظر نگاتیو می شدیم تا از بازار آزاد چند حلقه چند حلقه تهیه شود و دوباره اپیزود بعدی را شروع کنیم. مثلا اپیزود اول «دستفروش» را با همان دوربین و فیلمبرادرش در فاصله پانزده روزی که «گذرگاه» امکانات نداشت و کار تعطیل شده بود، ساختیم. و به هر جهت آواز دهل شنیدن از دور خوش است.

***: با این شرایط و با این امکانات پس چرا در حوزه کار می کنید؟

مخملباف: برای اینکه در حوزه کسی شرفش را نمی فروشد. کسی سناریوش را نمی فروشد. کسی بازی اش را نمی فروشد. کسی هنرش را نمی فروشد. بقول سپهری: - من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین – حقوق مستخدم و دربان و آبدارچی و کارگردان و شاعر و قصه نویسش یکی است. همه ماهانه و کمتر از حقوق یک کارگر و یک پاسدار و کمتر از حقوق هنرمندان پرسنلی خیلی جاهای دیگر. از این نقطه نظر یک مدینه فاضله است. یا بهتر بگویم یک جزیره فاضله. در حوزه نوعی عدالت در فقر داریم. شاید باور نکنید فلان بازیگر خواهر حوزه، حقوقش از ماهی سه هزار تومان کمتر است. برای کاری از ساعت هشت صبح تا پنج بعد از ظهر و پول ناهارش هم از جیب خودش است. تازه نه اینکه این پول را در ازای بازیگری بگیرد. ماشین نویسی می کند. و مجموعه اضافه کاری که تازه مد شده است و بابت اپیزود اول دستفروش گرفته هزار و سیصد تومن است. اینها را من عمدا اعلام می کنم تا هر کس خلافش را سراغ دارد، رسما و علنا بیاید و بگوید. در وصیت نامه یکی از شهدا خواندم که نقل است فقهای اسلام قبل از هر فتوی، اول منافع شخصی شان را از بین می بردند تا سایه اش روی فتوی نیفتد. مثلا مرحوم علامه حلی فقیه بزرگ اسلام، وقتی راجع به چاه از او فتوی خواستند، اول چاه خانه خودش را پر کرد، بعد فتوی داد. هنرمندان حوزه اول چاه طمع خودشان را با عزت نفس پر کرده اند، بعد راجع به چاه ویل ثروت اندوزان فتوا هنری می دهند. یک بازاری برای من پیغام داده بود که بیا من شش میلیون می دهم یک توبه نصوح هم برای من بساز. گفتم مثل اینکه حواست نیست، من توبه نصوح را ساخته ام که تو از خدا آنقدر غفلت نکنی. تا لابد دوباره به اعتبار این فیلم این بار شصت میلیون زیادتر بیاوری.  

***: پس فعلا فیلمنامه می نویسید؟

مخملباف: بله فیلمنامه می نویسم. از بین سوژه یادداشت شده سه تا را انتخاب کرده ام و یکی دو سالی است که روی آنها کار می کنم. دو سه ماه است که شبانه روزی است.

مخملباف در توبه نصوح

***: فیلمنامه راجع به چیست؟

مخملباف: این عیب را دارم که سوژه هایم را برای این و آن تعریف می کنم و اصلا در این تعریفها به آن شاخ و برگ می دهم. اسمش را گذاشته ام تفکر شفاهی. مخاطبی که سوژه را گوش می کند به ذهن من انضباطی منطقی می دهد. ولی عاقبت خوشی ندارد. وقتی می بینم که فیلمنامه ای که یک سال برایش عرق روح ریخته ام، خلاصه اش در یک فیلمنامه چهار صفحه ای در ضعیف ترین شکلش لو رفته است. یا به صورت صحنه ای از یک فیلم کوتاه یا بلند در آمده و اصلا گاهی فیلمنامه ها را برای همین قبل از ساختن چاپ می کنم: نوعی ثبت اجتماعی. سه فیلمنامه نوشته ام یکی «فرماندار» راجع به زمان بنی صدر. یکی «عروسی خوبان» راجع به جبهه و یکی «دوچرخه سوار» راجع به انقلاب مظلوم افغانستان.

***: چرا با بازیگران حرفه ای کار نمی کنید؟

مخملباف: لری اش این ست که من با طاغوتیها کار نمی کنم. کسانیکه دیدنشان بیشتر مارا یاد ابتذال می اندازد تا تعالی انسان.

***: اما ممکن است جوانانی که با شما کار می کنند بعد بروند و با آنها قاطی شوند؟

مخملباف: خدا هم که آدم را خلق کرد، امکان می داد از بهشت بیرون برود اما از خلقت انسان پشیمان نشد.

***: اماحتی از «کاسبی» و «مجیدی»، همکاران جدی شما هم خبری نیست؟

 مخملباف: در مورد انتخاب بازیگر من اول به تیپ فکر می کنم. اینکه به این نقش می خورد یا نه. بلد بودن بازیگری را فدای این یکی نمی کنم. بعد آنها را تست می کنم و تمرین می کنیم. بقیه کارها هم توکل به خدا. به علاوه من ترجیح می دهم که به جوانان امکان بیشتری داده شود. هر بازیگر تازه ای حتی ناشی، با خود حد اقل برای یکبار یک امکان بازیگری نو به همراه می آورد. آنکه مستعد است، بارها این امکان را به همراه می آورد. از قضا بازیگران تا سینما را نمی شناسند حسی تر بازی می کنند و با سینما که آشنا می شوند تکنیکی بازی می کنند و بی روح می شوند. البته استثناء در این قاعده هم موجود است. همه آنها که پشت صحنه فیلمها کار کرده اند می دانند که نیمی از ری اکشن بازیگران عکس العمل طبیعی خودشان نسبت به اتفاقات است. و این همواره تکراری است. اما مال بازیگر تازه کار و گمنام برای بار اول است که مطرح می شود. دوم قیافه هنرپیشه آشنا مدام تماشاچی را یاد نقش قبلی اش می اندازد . دیده ام تماشاچی ایکه مارکسیستی «مجیدی» را در بایکوت پذیرفته است، آخوندی او را در «تیرباران» نمی پذیرد. من اگر سبک «برشت» را می پسندیدم که هی به رخ تماشاچی بکشیم داری نمایش می بینی، استفاده از بازیگر سرشناس را به عنوان یکی از ابزار فاصله گذاری در سینما می پسندیدم. فتوی صادر نمی کنم که کدام راه درست است. اما این هم شیوه ای است. «گدار» دوست دارد با بازیگر حرفه ای کار کند. «برسون»، غیر حرفه ای را می پسندد. کسی به من می گفت هنر پیشه ها اگر سندیکا داشتند تو را مجبور می کردند از آنها استفاده کنی. حالا که سندیکایی نیست، به حکم احترام مجبوری از آنها استفاده کنی. آنها مظلومند چون عمری خاک صحنه خورده اند. گفتم: مردم توی سینما از خوردن همین خاک لذت بخش هم محروم بوده اند. پرده باید آینه آنها باشد. آنها باید خودشان را ببینند. قیم تصویری نمی خواهند. خسته شده اند از بس نعمت الله گرجی، نوکری آنها را و فرامرزقریبیان، قهرمانی آنها را تصویر کرده اند.

***: پس طرفدار سینمای مولف هستید و بنوعی بازیگر را مهره می دانید؟

مخملباف: بازیگر را یک مهره نمی دانم. منتهی بازیگری را به معنی نابش برای تئاتر مناسب می دانم و نه برای سینما. چرا که یک شخصیت را با نور با فضا با لباس با گریم و با لنز و کادر و حرکت، بالاخره می توان به چیزی تشبیه کرد. آنچه وظیفه اوست، حس زنده ای است که به این آدم نقش جان می دهد. نمونه اش "مژدهی" نقش مخالف دستفروش است که برای سیاهی لشگری آمده بود و من او را به جای "کاسبی" گذاشتم. هنرپیشه ها معمولا با ادا و اطوارشان در مقابل نور و لنز و کادر مقاومت می کنند و حس زندگی را کم کم فاقد می شوند. وقتی حرفه ای شدند دوستانشان را از میان بازیگران و هنرمندان انتخاب می کنند و از مردم می برند. مسیر خانه و محل کارشان را به سرعت طی می کند، تا درگیر دردسر مردمی که آنها را می شناخته اند نشوند. و چون مدام هنرمندان را می بینند بجای زندگی از همدیگر تقلید می کنند. البته استثنائاتی موجودند که بارها آنها را می بینیم و باز هم می پذیریم. این همان استثنائی است که خود قاعده شده است.


تموم نشده ، برید به ادامه مطلب


گفتگو با یک بادکنک/1

گفتگو با یک بادکنک/2


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عماد قربانی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 |

حضور خیلی میلیونی «سبز های بی شمار»!
!

خیلی به خودم فشار آوردم که تا تموم نشدن مطلب این «مخمل خان» پست دیگه ای نذارم اما این سبزهای بی شمار  تو 13 آبان همچین خجالت زده کردن ما رو که دیدم باید از خجالتشون دربیام. اما این اوباما که نمی ذاره. من به این سبز ها گفتم که هی نگید«باراک حسین اوباما/یا با اونا یا با ما» اونم لج کرد و رفت با اونا و الان عکس های ماهواره ای تهران سبز رو نشون نمی ده تا پته این نوکرای روسیه !! رو بریزه رو آب. بالاخره این همه تبلیغات و این همه کانال ماهواره ای و بیانیه صادر کردن و هارت و پورت نتیجه دارد و 15 میلیون سبزپوش ریختن تو خیابون و سفارت روسیه رو هم گرفتن و انقلابی بزرگتر از انقلاب دوم و انقلاب اول خلق کردن و...خلاصه اگه این آمریکایی ها عکسای ماهواره ای دیروز تهران رو پخش کنن ، اون وقت می فهمید که بر و بچس میرحسینی چطوری سر تا پای تهران رو سبز کردن. هر طرف رو نگاه می کردی سبز می دیدی. اول فکر کردم آنفولانزای نوعA گرفتم و دماغم پر شده که همه رو سبز می بینم اما بعد از این که جاتون خالی یه فین گوشخراش کردم متوجه شدم که قضیه چیز دیگه ای بوده...

 این عکس هایی که براتون گذاشتم مال این خبرگزاری های مزدور داخلی مثل فارس و مهر و رجا نیست، اصله جنسه.این تمام عکس های هفته نامه برادران آمریکایی «تایم» می باشد که همین امروز منتشر کردن. اشتباه نکنید...من هم هر چی دقت کردم نتونستم بیشتر از چند ده نفر یا چند صد نفر ببینم.اما به دلتون بد راه ندید ، حتما عکاس
«تایم» هم از «اوباما» پول گرفته که جمعیت حقیقی این سبزهای حماسه آفرین!! رو نشون نده.این عکاس «تایم»چند تا هم عکس از مزدورهای حاضر در مقابل سفارت آمریکا گذاشته تا خوب بتونید میزان حضور رو مقایسه کنید. تازه این ها رو با وعده یه پرس چلوکباب آوردن.
اگه روی عکس ها کلیک کنید اون ها رو تو اندازه اصلی می بینید تا بتونید خوب تعداد آدم های سبز رو بشمرید.
حالا بد نیست یه فین هم بکنید


     

                              

                           

    

نوشته شده توسط عماد قربانی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 |

                         محسن مخملباف: امام زمان پیش روی ماست

قبل از این که جیغ و داد همه تون دربیاد باید عرض کنم که خودم می دونم این مطلب خیلی بلنده ولی لازم دونستم اون رو بدون کم و کسر وارد فضای مجازی کنم. مخملباف و خانوادش از گذشته شون بدجوری فرار می کنن و بد نیست که با انتشار عمومی چنین اسنادی با یک تیر دو هدف بزنیم: هم این همه ادعای «آسمون پاره کن» رو مثل آینه دق جلوی این آدم و طرفداراش بذاریم تا همه بدونن روی دیوار همچین کسی نمی شه یادگاری نوشت؛ هم این که بر و بچه های خودی حواسشون رو جمع کنن که عاقبتشون مثل این بدبخت نشه که از ساختن «توبه نصوح» رسید به ساختن «سکس و فلسفه» که حتی نمی شه عکس هاش رو تو این وبلاگ درج کرد.

قسمت دوم:

***: نمای پنجره نور تیتراژ که آیه خدا گرفته ای همان نوری است که از پنجره زیر زمین تو می زند و منطق نوری ندارد. یعنی تا از آن رد نشده ایم ُ به این سمت پنجره غلبه دارد، اما از این که رد می شویم به شب می رسیم. دلیل این را گفتی معنوی بودن آن نور است. اما نورهایی که در سالن اصلی قهوه خانه هم داخل می شود، منطق ندارد. مثلا از همه سمت نور داخل شده، در حالیکه اگر روز است و نور  است، خورشید در هر لحظه از یک سمت نمی تواند محیط به قهوه خانه باشد، و تازه از سقف ستونی داخل می شود و از پنجره های بغل شعاعی پنجره ها نیز یک جهت ندارد و به چپ و راست تابیده است. اینکار غلط نیست؟

مخملباف: اگر فیلمبردار من کسی جز زرین دست بودُ لابد می گفتید هنوز منبع نوری را نمی شناخته و کارش را بلد نبوده.اما حالا من راحت می توانم بگویم که این نورها که در قهوه خانه تو زده اند، معادل همان نور معنوی زیرزمین اند و بی منبعی و بی جهتی آنها و رویا گونگی شان به معنویت منبع نور اشاره می کند که هر از سوراخی بر آن فضای خفه خودش راداخل می کند. این همان نور آیه خداست که بر دنیای خفه و مادی ما می تابد و در تیتراژ اول و آخر روی آن تاکید می شود. نوری که در زندگی ما همیشه هست و ندیده اش می گیریم. [نحن اقرب الیه من حبل الورید] خدایی که از رگ گردن نزدیکتر است. و باز به قول سپهری:«لای آن شب بوهاست. پای آن کاج بلند. روی آگاهی آب» و به تعبیر من از پنجرۀ هر دلی تو می زند. و برای این حتی رنگ نور، رنگ نور آفتاب نیست.                                                                                                  نور در هر سه قصه، نقش نمادین دارد. در قصه اول آقای «پای ور» سعی کرد از نور  استفاده نکند. چون قصۀ رئال بودُ سعی کرد آفتاب را با رفلکتور و آینه تنها تشدید کندُ والسلام. اما در قصه دوم نور دو جا استفاده شده. یک نور رنگی چراغ قوه پیرزن که نور دنیایی است و بازیچه دست انسان است و یکی نوری است که از مرگ شب به تولد صبح در آن پلان می رسد. ما عمدتاً در نور ولخرجی نکرده ایم تا  در جای مناسبش معنی خودش را پیدا کند. حتما می دانید که در نقاشی مینیاتور، نور منبع ندارد؛ چون مینیاتور انسان مثالی را تصویر می کند به نوعی بهشت یا برزخ را تصویر می کند و لذا نور بی منبع است. همه چیز در یک روشنی معنوی هویدا است. حذف منبع نور در قصه سوم برای این بود به معنویت آن توجه شود، حالا کسی که با تئوری نور در سینما آشنا ست از تحلیل به آن می رسد و کسی که آشنا نیست از فرم به آن می رسد. نور شعاعی، افه ی نور پشت سر انبیاء را دارد، همچنانکه نور ستونی تابیده برحوض قهوه خانه نیز. و در عین حال آن نور ستونی، فرد مقابل دستفروش را مستحکم  و نور شعاعی پست سر دستفروش، او را بی گناه تر نشان می دهد. آنچه مهم است این است که شما در همان نمای لانگ شات اولیه غلبه معنوی این نور را بر آن رنگ خاکستری و قهوه­ای که برای من سمبل فقر و خشونت است می بینید.

 

***: آدمهای قصه ها یا انسان کلی تو گویا غیر از تیتراژ اول و آخر و قهوه خانه و زیرزمینش که دستفروش به سمت نور می رود، کاری با خدا ندارند. از بدو ورودشان درگیر مشکلات زندگی­اند. آنچه در عینیت عکس می بینیم مسائل مادی است و خدا و معنویت و غیب گویا در دو بخش ابتدا و انتهایی فیلم گنجانده شده و چنین می نماید که با آن تولد ناقص در ابتدای فیلم خدا هم در این نوع زندگی مقصر است؟

مخملباف: اول جواب تکه ی آخر سؤالتان را بدهم. بچه ای که به دنیا می آید از سوی خدا سالم می آید. این نکته در سرتاسر قصه اول و چند جا به طور مشخص تأکید می شود. اول اینکه اگر بچه ناقص و فلج به دنیا آمده بود، دلیلی نداشت آنها برای خوشبخت شدن او و چلاق نشدنش او را سر راه بگذارند. دوم اینکه وقتی هانیه بر می­گردد و بچه را می آورد، مردش به ا و می گوید: «نگفتی این بچه پیش ما فلج می شه؟» یا به او در راه پله اتوبوس دو طبقه می گوید «هانیه پاش تکون می خوره؟» در آسایشگاه معلولین، مرد به زن پرستار می گوید «این بچه م همین روزها عین اونای دیگه پاش چلاق می شه» یا هانیه به شوهرش در امامزاده اول می گوید «اگه این آب حوضی ورش داره، چون پول نداره خرجش کنه، پاش چلاق می شه.» و باز در جاهای دیگر این مطلب تکرار می شود و حتی در خانه سرمایه دار بالای شهر، پای بچه را کنار استخر می بینیم که توی قنداق تکان می خورد. این همه تأکید برای این است که معلوم شود خدا انسان را سالم آفریده و از قضا قشنگی بچه برای این است که بگویم و حتی خدا انسان را زیبا آفریده است. بعدهاست که در آسایشگاه معلولین بر اثر روابط غلط اجتماعی به آن روز در می آید و حتی از ریخت می افتد. تمام دلیل این نقصان ها به روابط اجتماعی غلط و استثماری فقرا و ثروتمندان باز می گردد. به خاطرتان بیاورید. وقتی مرد زنش را روی برانکارد می برد از پرستار می پرسد: «چرا هرچی بچه چلاقه گیر ما می آد؟» و پرستار جواب می دهد: «اتاقتون نور نداره، پر از میکربم هست. شاید مال همخونیه» اما در مورد قسمت اول سؤالتان که آنها مذهبی نیستند و ارتباطی در میانه زندگی با خدا ندارند، بایستی اشاره کنم که زن و شوهر قصه اول به اعتبار همین خدا به سراغ طرفداران فقیر یا غافلش می روند. چرا زن می گوید به شمال شهر نرویم و برویم یک جا که خدا و پیغمبر سرشان بشود؟ چرا برای قطاری که به سمت اما رضا می رود، امیدوارانه دست تکان می دهد؟ اینها همه مذهبی بودن و خداگرایی آنها را می رساند. چرا دستفروش در اپیزود سوم وقتی با موتور سه چرخه می رود و می گریزد به سمت گنبد امامزاده می دود و خیال نعش او در خیابان پای گنبد می افتد.

***: مرگ و آن دلمشغولی همیشه اینجا باز هم خودش را نشان می دهد. اما این بار با جلوه ای دیگر.

مخملباف: در کارهای قبلی تناسب مرگ با آدمهایش بوده. مرگ یک  مارکسیست طبیعتاً مرگی با تصور تجزیه شیمیمایی و مادی است و مرگ یک ژنرال در «مرگ دیگری» دهشتناک است. اما در اینجا مرگ فقر است. چرا زیباتر از زندگی پر از دردشان نباشد. البته باز هم مرگ های گوناگونی است. مثلا مرگ پیرزن اینجا مثل مرگ دستفروش، به عنوان یک انتخاب یا راه حل یا اجبار نیست  بلکه در وجه شخصی­اش پایان رنج انسانی است که برایش از زندگی جز رنج نمانده. از قضا ساختن این اپیزود مصادف بود با مرگ مادربزرگم. زنی رنجدیده و پارسا که آخر عمر به یک زندگی نباتی رسیده بود و ارتباطات انسانی اش با همه قطع بود. نمی­شنید، نمی گفت و نمی دید. در آخرین لحظه من بالای سرش بودم. جان که می داد یک لحظه چشمش را باز کرد، بالای سرش را نگاه کرد و من اشهدش را تلقین کردم و گفت و آنطور که می خواست لال نرفت و من چانه اش را بستم. حالا مثل عکس دختری­هایش شده بود؛ سبک و کوچک و زیبا و من خودم او را در گهواره گورش گذاشتم و یقین دارم که شب اول قبرش هودجی او را به آسمانها برده است. کالسکه زرین نماد همان هودج است. می گویم فیلم فلسفی است و مکان و زمان آن غیب و شهادت است، یک دلیل آن همین مرگ است که آخر خط نیست، ورود به عالم دیگر است و همان خیال امید بخش که «مرگ پایان کبوتر نیست. مرگ در ذرات شب دهکده از صبح سخن می گوید.»

***: خیلی ها فیلم تو را یک فیلم بدبینانه می دانند.

مخملباف: این نگاه بد آنها به فیلم است. تولد ابتدایی از نور و تولد انتهایی به سمت نور کجا بدبینانه است؟ تولد یپرزن و کالسکه زرین کجا بدبینی است؟ در رمان «باغ بلور» نیز وقتی همه چیز در یک مقطع به سمت بن بست می رود و زمین از راه در می ماند، از سینه «عالیه» مادر بزرگ آن طفل شهید، شیر تازه می جوشد. در انتهای «حوض سلطون» در کنار آن دریاچه نمک که تاریخ شکنجه نسل گذشته رادر پانزده خرداد به یاد می آورد، زیر شکنجه، یک نسل پرامید متولد می شود و باغ بهشت به چشم آن زن می آید. من به دلیل ایدئولوژیک آدم خوش بینی هستم. امام زمان پیش روی ماست. پشت سر ما در تاریخ، انبیاء صف کشیده اند. همۀ امیدهای الهی از پس بن بست ها سرزده اند و خود انقلاب اسلامی امیدی است پس از به بن بست رسیدن نظام پیشین. اما بخشی از فیلم واقع نمایی است. در آنجا سینما آینه اجتماع است و اگر انعکاس فقر مادی و فرهنگی است، اگر انعکاس خشونت و جنایت است و اگر انعکاس بلاتکلیفی سیاست های اقتصادی است، تقصیر از شیء روبروی آینه است. من نمی توانستم آن را بزک کنم. این حلبی آباد متأسفانه و هنوز حتی در تاریخ این مصاحبه وجود دارد. امیدوارم این فیلم باعث نشود آن را خراب کنند، تا دیگر مثلا کسی فیلم آن را نسازد. علل پیدایش آن را از بین ببرند. در آن اتوبوس یک طبقه که خانه زن و شوهر قصه اول است یک خانوادۀ پرجمعیت زندگی می کند. یک- دو تا نیستندُ یک دو حلبی آباد نیست. از قضا همان خانوار ساکن در اتوبوس، بچه افلیچ دارد. وقتی برای یافتن لوکیشن به آنجا رفتم، پسر بچه آن خانواده برای خودش و گوسفندشان پوست هندوانه لجنی خرد می کرد. آن نمای فیلم را من از خود اهالی آن خانه گرفته ام. آدرسش را می دهم بروید گزارش بگیرید. به همین دلیل مرگ در این زندگی آنقدر زیبا در می آید. جالب است که خیلی ها پس از دیدن این فیلم به من گفتند دروغ است. چطوری ساخته­ای؟ مگر ممکنست هنوز هم چنین چیزهایی باشد. اما حتی یک خیّر از نوع «مدرسه رجائی» هم پیدا نشد که بپرسد آدرسش کجاست. می خواهم مشکل آنها را حل کنم. مسئولین خوب ما که مخفیانه به خانه شهدا سرمیزنند، به اینجا هم سربزنند.

***: یک جهان بینی برای بیان ، سبکی متناسب می خواهد. سبک این فیلم چیست؟ و مثل همه کارهای دیگر تداخل سبک در آن هست؟

مخملباف: در مصاحبه های قبلی هم گفته ام، این سبک قرآنی است. برای اینکه سبک ارتباط تنگی دارد با جهان بینی موجود در کار. شما اگر ماتریالیسم روسی لنین را قبول داشته باشید، طبیعتاً به رئالیسم سوسیالیستی کشیده می شوید و اگر همه مسائل انسان امروز را در حیطه روابط فرد و اجتماع بررسی کنید، کارتان به نئورئالیسم می انجامد. ولی نمی توانید به غیب و شهادت (آشکار) معقتد باشید و هر دو را در کارتان نشان بدهید و وحدت سبک را حفظ کنید. در دستفروش پنج شبه سبک مشخص را می بینید:                                                                                           ناتورالیسم، رئالیسم، اکسپرسیونیسم و سورئالیسم و در مجموع سمبلیسم را. ورود گاو گونه بچه قصه اول ناتورالیستی است و تشبیهی طبیعت گرایانه دارد. بقیه داستان ظاهرش و به ویژه قصه اول رئالیستی است. اما آنجا که از مرگ پیرزن و مرگ دستفروش صحبت می شود و ما وارد عالم غیب میشویم، سورئالیستی است. خیالهای دستفروش، آن گریزهای ناکامش در فلاش فوروارد به اکسپرسیونیسم نزدیک است. و در مجموع آن همه استعاره و نمادگرایی در شخصیت کلی آدمهای قصه، که به آن خواهیم پرداخت، سمبلیسم است. البته می توانید این اتیکت ها را بردارید و جایش بگذارید سبک قرآنی ای که مخملباف می فهمد. منتهی من اجزاء این سبک را به معادل های امروزیش می کنم. یا به عبارت دیگر سبک غیب و شهادت قرآن را به تیترهای امروزی ترجمه می کنم. که زبان مشترک پیدا کنیم و بتوانیم رویش حرف بزنیم. من آدم مذهبی ای هستم. به زندگی پس از مرگ معتقدم و همین را نشان داده ام ولذا ازنظر سبک دو راه داشته ام:                                                                                                          راه اول این بوده است که هر گاه صحبت از مرگ می کنم، کار را سورئالیستی کنم و آنوقت در این قصه ها که ظاهری رئال دارد یک وصله ناهمرنگ می شد. یک راه دیگر ای بود که اعتقاداتم را با اکسپرسیونیسیم و حالت گرایی و ذهنیت گرایی مثلا دستفروشی نشان بدهم، در این صورت واقعی بودن عینیت خدشه دار می شد. من بین رئالیسم و سورئالیسم، حد واسط اکسپرسیونیسم را گذاشتم. یعنی از عالم واقع به ذهنیت و خیال و سپس از آنجا به غیب رفتم. برای اینکه شما دو وصله ناهمرنگ نبینید. یک تونالیته سبکی ایجاد کرده ام. مثال بزنم شب مرگ پیرزن را. پاسبان و دیوانه خیابان، ماشین عروسی را واقعی می بینند. این رئال است. پیرزن بالای بالکن، ماشین عروسی را قوی قهوه ای و سفید می بینند. این اکسپرسیونیسم است. دوباره پاسبان و دیوانه یک گاری حامل کیسه می بینند، این صحنه رئال است. اما پیرزن گاری را کالسکه ای می بیند، به رنگ قهوه ای و سفید. این اکسپرسیونیسم است. وقتی پیرزن می میرد و به شکل دختر بچه ای در لباس عروس در می آید و در کالسکه ظاهر می شود، کالسکه و همه چیز رنگی است. این کالسکه که از دید پاسبان وجود ندارد، پس رئال و واقعی نیست و دیگر قهوه ای و سفید هم نیست، پس از دید پیرزن هم نیست. رنگی است. این دید من است. سورئالیسمی است که غیب را با آن نمایش می دهم برای همین آن طور رویایی به خیابان پر از ستاره می رود. اما در همین صحنه چند پلانی، سمبلیسم را هم می بینید. نماد ساعتی که با جان دادن پیرزن حرکتش کند می شود و از کار می افتد. پس من برای عبور از عالم شهادت به عالم غیب، یک پل صراط سبکی می خواسته ام و برای همین بین رئالیسم و سورئالیسم، آن شبکه اکسپرسیونیسم را گذاشته ام . این کار را در مورد مرگ دستفروش هم انجام داده ام. ببینید قهوه خانه و آن روابطش و آن افغانی ها رئالند. خیالات دستفروش و فلاش فورواردهایش، اکسپرسیونیسم است. اما پس از عبور از پنجره و ورود به عالم غیب، سورئالیستی است. سه بار اول در فلاش فورواردها ذهن اوست و صحنه ها پس از نزدیک شدن دوربین به صورت او شروع می شود.  اما برای عبور از پنجره، اول دستفروش می افتد بعد دوباره بلند می شود و پنجره را می شکند و می گریزد و دیگر ما به صورت او بر نمی گردیم. یعنی دیگر این صحنه ذهنیت او نیست و حتی عبور نهایی دوربین از نور اشاره دارد به اینکه عبوری از این پنجره بوده است و خیال دستفروش نیست و آن موسیقی مذهبی، نوعی این عبور روحانی را مشخص می کند. و چنین در نور، تولد دوباره را تداعی می کند. همانکه «مرگ پایان کبوتر نیست». قصد من از فلاش فوروادهای قهوه خانه، اکشن نیست. ایجاد زمینه ذهنی برای عبور از شهادت به غیب است. غیب فقط پشت پنجره نیست، بلکه نورهای داخل قهوه خانه نیز حضور غیب را به عنوان لایه ای از شهادت نشان می­دهد و کافی است که «رخت ها را بکنیم ،آب در یک قدمی است» یا به قول من ، نور در یک قدمی است (و اذا سئلک عبادی عنی، فانی قریب) و یا جای دیگر که «نحن اقرب الیه من حبل الورید» اینکه می گویم اگر کسی کل این فیلم را را نفهمد در جزئیات به خطا می افتد از همین است. آنها که قصه اول را نئورئالیستی گرفته اند و دنبال نئورئالیسم توی دو قصه دیگر می گردند و بعد ناامید می شوند، دلیلش را در همین ببنند.

 

***: اگر آن خیابان غیب است ، چرا اینقدر شبیه زمین است و تصویر در این بیان نارساست؟

مخملباف: در قصه ای از قرآن خواندم که برای حضرت ابراهیم چند مهمان می­رسد. حضرت ابراهیم در سفره برای آنها گوسفندی بریان می گذارد. اما آنها هر چه دست دراز می کنند، دستشان به طعام نمی رسد و حضرت ابراهیم می ترسد و آنها می گویند ما ملائکه خدائیم، تو نترس برای عذاب قوم لوط آمده ایم. به هر جهت شما در این صحنه حضرت ابراهیم عالم رئال و شهادت را با ملائکه عالم سورئال و غیب در یکجا جمع می بیند و بر سر یک سفره و تنها چیزی که تفاوت غیب و شهادت می­شود همان المان نرسیدن دست ملائکه است به غذا، شما غیب را خیال انگیز محض می بینید. حتی مردم دوست دارند ائمه را در فیلم ها با نقاب ببینند. فیلم محمد (ص)، پاسخ به همین حس است در حالیکه مگر ائمه در زمان خودشان با شکل و شمایل در مردم ظاهر نمی شدند؟ چرا ما با روبنده آنها را نشان می دهیم و اگر به آن روایاتی که ظاهر و قیافه ائمه را برای ما توصیف کرده شک داریم، چرا به روایاتی که از ایشان نقل است شک نداریم. من فیلم عیسی  بن مریم را که صورت عیسی را با همان گریم، پیامبرانه می نماید، بهتر از شیوه فیلم محمد رسول الله پسندیدم. منظور این است که ما در سینما با عکس سرو کار داریم و آنچه را بشود عکس گرفت، از نظر بعضی دیگر غیب نیست. من سعی کرده ام در حد امکانات به جای تمهید تکراری دود در صحنه، از نمادهای فلسفی مثل نور و ساعت و رنگ استفاده کنم.

***: چه تلاشی کردید که این چند سبک دارای یک هارمونی باشد؟

مخملباف: در وهله اول هارمونی را در این سه قصه یا حفظ وحدت ریتم در مونتاژ به دست آورده ام. شما ببینید حتی اکشن های قهوه خانه را با اسلوموشن آرام کرده ام . در حالیکه اگر می خواستم اکشن بیافرینم، مثل بایکویت کات دوفریمی میزدم و لابد می دانید که اسلوموشن در اکشن ها خشونت آن را می گیرد و شاعرانه و خیال انگیزش می کند.                                                                     در وهله دوم با رنگ ها: من در هر سه قصه از رنگ طوسی به عنوان سمبل فقر استقاده کرده ام. مثل رنگ خانه پیرزن یا لباس دستفروش که به همان رنگ است. یکی رنگ قهوه ای که سمبل خشکی و خشونت است. گورستان ماشین ها یا پیراهن نقش مقابل دستفروش، یا ستون قهوه خانه و جلوی درش و یکی رنگ آبی و بنفش حاکم بر فضای قهوه خانه که از دود و نور سفید ایجاد شده است و غلبه معنویت است بر مادیت و فقر آن دور رنگ و من اسمش را گذاشتم ام یک فرصت بنفش برای دستفروش که از دستش میدهد و مجموعاً گرایش رنگها به رنگ سرد. دقت کنید چطور قصه اول از یک قهوه ای ، قصه دوم که طوسی است می رسد و بعد هر دوی این رنگها زیر آبی قصه سوم، از بین می رود. من نمی توانم از فیلمبردارم تشکر نکنم که حتی در فضای خارجی غلبه این آبی را حفظ می کرد. مثل آبی آسمان در گورستان ، ماشین ها که دستفروش را با موتور می برند و بازی همان آبی آسمان و ابرش روی شیشه موتور سه چرخه یا درگیری آن آبی و افق خونین را در صحنه قتل  در بیابان و اگر در جاهایی مثل آن مسجد آخر، رنگ سبز می بینید، انتخاب عمدی من است برای علاقه و اعتقادی که به رنگ سبز دارم و آن را بی گناه ترین رنگ می گیرم. سبزی غالب در آن مسجد بی گناهی آن مسجد را از کسانی که به جای عبادت در آن معامله می کنند، می رساند. یک راه دیگر که با آن هارمونی را حفظ کرده ام، تداخل آدم های داستان در قصه همدیگر است . زن و شوهر قصه اول در صحنه تصادف سر می رسند و دستفروش و دوستان قاتلش نیز در همان صحنه دور هم جمع می شوند. در آن صحنه تصادف زندگی که همه ما را دور هم جمع کرده است. در دستفروش مرده و زنده در قصه هم تداخل می کنند. در مرگ دستفروش پس از عبور از پنجره، کالسکه پیرزن قصه دوم را می بینید و همینطور کارهائی که با صدا برای حفظ هارمونی کرده ام مثل موسیقی که تمش کلی است و زمینه را برای عبور از این سبک به آن سبک آماده می کند. و به جای ظاهر فیلم، مفهوم و معنای کلی و پنهان هر سه قصه را می زند یا کاری که با دوبله کرده ایم، دیزالو صدای «خسرو شاهی» به «مقامی» در آخر قصه دوم و اول قصه سوم. یا آوردن طنین «ننه ننه» از قصه اول به قصه سوم و یا مکان های قراضه و قدیمی در هر سه قصه یا تکرار وسایلی موتور سه چرخه که زن و شوهر قصه اول را به سر تقدیرشان می برد و موتور سه چرخه مشابهی که دستفروش را به محل تقدیرش می برد. یا تک حرکت های مشخصی از دوربین که در موقعیت های مشابه به صورت ترجیع بند در قصه ها با فیلمبرداران مختلف تکرار می شود. چون چرخش ۳۶۰درجه دوربین، در آن پلان شب به روز از پسر پیرزن و دوباره رسیدن به خودش و همان چرخش مشابه از روی دستفروش به هنگام ورود پس از نشستن روی صندلی دوباره بازگشت به خودش، یا نور مشترک قهوه خانه چه برای آنجا که صحنه ها رئال است، چه برای آنجا که اکسپرسیونیستی است و چه آنجا که در زیر زمین به سورئالیسم می پرد.

***: در هر سه قصه دوربین از چه منطقی به حرکت می آمد، آیا سه فیلمبردار مختلف الزاما تو را به سه جا نمی کشاندند؟

مخملباف: دوربین هم عین موسیقی که بعدا خواهم گفت از خیر ظاهر قضیه گذشت. با آقایان پای ور، فخیمی و زرین دست قرار گذاشتیم حرکت دوربین مفهومی باشد. اگر در قصه اول مستند گونه است و سعی می کند هر چه بیشتر واقعیت را شکار کند، برای القاء رئالیسم آن است. یا اگر دوربین مثلا در یک حرکت سیصد و شصت درجه مثل حرکت زمین به دور خودش از شب به روز می رسد یا دوربین از خیابان به خانه پیرزن می آید، حرکت اکروباتیک انجام نمی دهد که مثلا ورزشکاری اکیپ فخیمی را به رخ بکشد. و حتی دوربین در قصه سوم در حالیکه برای من نور اصلی تر بود، حرکت هایش مفهومی است. دوربین مدام به سمت دستفروش حرکتهایی را دارد که به انتها نمی رسد و مثل آدم قصه بین رفتن و نرفتن مردد است.                                                                                   دوربین آنجا که به ذهنیت حالت گرای دستفروش می رویم، با تأکید بر نمای صورت کسی که ذهنیت برایش اتفاق می افتد، مثل دستفروش، بلافاصله لانگ شات عقب می کشد تا فضای ذهنی و حسی او را نشان بدهد. اینکه اگر در برود به گمان خودش گیر می افتد. و با بازگشت به نمای صورت او در حالت قبل، این فصل کوتاه بسته می شود و به روایت عادی داستان بر می گردیم. فرم حرکت دوربین، فرم سبک­ها را هم مشخص می کند.

***: پس شما در روایت داستان خودتان دخالت می کنید. آنجا که می آئید وسط داستان و از دید خودتان غیب را نشان می دهید؟

مخملباف: خانم رهنورد تحقیقی دارد در باب دخالت خدا به عنوان یک راوی در قصه های قرآن، که خواندنی است. یا بقولی این همان حضور من مزاحم ادبیاتی است. یا به یک تغییر نیم بند، همان فاصله گذاری است. بدون آن تصنع برشتی که مرده شورش را ببرد. این همان فرمی است که در ادبیات فرانسه «رومن رولان » دارد. دیگران هم در ایران خودمان دارند. و من در «باغ بلور» داشته ام. که با یک دیزالو نه چندان رک جریان داستان قطع می شود و تفسیر راوی را می شنوید. یا راوی یا قهرمان حرف می زند و در دل می کند. اما نمی توانید مرز معین کنید. چرا که در لحظه ای که در فرم کار غرقید، اتفاق می  افتد. برای من تضادهای هنر مملکتمان جالب است. در شرایطی که تئاتر پس از انقلاب اسیر فاصله گذاری «برشت» است و از حس به فرم محض رسیده است که من هیچ دوست ندارم، در ادبیات حتی دخالت چند خطی نویسنده، در یک داستان ده جلدی کوبیده می شود. گویی هنرها در این مملکت یا منطق های مختلفی در راههای متضاد می روند. فاصله گذاری «برشت» از نظر من مذموم است. چون حس گیر است. او به نفع تفکر حس را فدا می کند و به تماشاچی صمیمی اش لج می کند و با اینکار تصنع تئاتر را دو برابر می کند و شیوه اش در ایران تئاتر متولد نشده را به مرگ زودرس رسانده است. تماشاچی آنقدر احمق نیست که بگوید تئاتر واقعی است. ولی وقتی به تماشای آن می آید، خوشش نمی آید که این واقعی نبودن هی به رخش کشیده شود. ا ما دخالت من در اینجا عکس فرم برشت در تئاتر است. هیچ چیز لو نمی رود. سورئالیسم خودم را چنان با خیالات و اکسپرسیونیسم قهرمانم نزدیک می کنم که مرز آن نمی رود. خوشبختانه ما در سینما تنوع زوایا را داریم، اما تئاتر و ادبیات این یکی را ندارد و یا خیلی کم دارد. برای این است که در آنجا موضوع زود لو می رود. چون زاویه روایت هم عوض می شود. در اینجا حتی نور واحد بین روایت سورئالیستی من از غیب و اکسپرسیونیسم دستفروش وحدت قائل می شود و عالم پس از مرگی را که او می بیند، همان چیزی می شود که من به وجودش باور دارم و می خواهم آن را القاء کنم. حتی مهم نیست که این یک فکر مذهبی پیچیده به فلسفه است و اما آلوده به زبان سطحی سینما و  اگر چه سینما با عینیت عکس سخن می گوید، اما با نور و موسیقی و صحنه و نماد می تواند توهم غیب را هم ایجاد کند. توهمی که نماد واقعیت غیب باشد.

داداش! بی خیال نشی ها! بقیه اش تو ادامه مطلبه


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عماد قربانی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 |

گفتگویی خواندنی با محسن مخملباف

محسن مخملک

قبل از هر چیزی این چند خط را بخوانید)پیشاپیش از وقاحت و دریده گی موجود در این چند خط که صورت هر آدم سالمی را با سیلی سرخ می کند عذر می خواهم:

« این جوری نگام نکن خجالت می کشم . آخه قربونت ام ، قربون اون تنهایی قبل از بیگ بنگ ات برم . آخه چه مرضی بود پدرسوخته که ما رو کشوندی این جا ؟ ما رو به وجود آوردی ؟ کجای این قدرته ؟ این چیه ؟ من در خلا هستم ، دل ام می خواد اسیر ات بشم . دیگه نمی تونم . بسمه این همه آزادی ، دیگه نمی تونم ... می گن خدا توی آسمونه ، اونه که زن و شراب رو خلق کرده ... اما بالا غیرتن این کارت درست بود . من با همه ی خلقت گهی که درست کردی به خاطر زن و شراب ازت تشکر می کنم . شوخی نمی کنما ، می فهمی ؟ زن و شراب » .

این ها تنها چند جمله بود از تراوشات مغز متفکری به نام محسن مخملباف.جناب مخملباف در سال۱۳۸۶  فیلمی ساخته به نام "فریاد موچه ها" .داستان این فیلم کسالتبار در هندوستان می گذرد. شخصیت مرد این فیلم در یکی از سکانس ها ، بعد از این که در شب زفافش با همسرش دیالوگی سکسی-فلسفی!!! برقرار می کند قهر کرده و به فاحشه خانه می رود. در این مکان مقدس، شخصیت خلق شده توسط محسن مخملباف با یکی از بت های هندی که شمایل گاو دارد دیالوگی یک طرفه برقرار کرده و معاذالله ، به عنوان خدا با او درد دل می کند.آن چه خواندید بخشی بود از این درددل های حکیمانه.

محسن مخملک در voa

 در ایران کمتر کسی است که زیر ۳۰ سال نباشد و محسن مخملباف را نشناسد.او یک کارگردان سینماست. کارگردانی که روزگاری برای تماشای فیلم های او در برابر گیشه های سینماهای ایران صف های طویلی بسته می شد. فیلم های محسن مخملباف زمانی نمونه و الگوی کامل سینمای اسلامی به شمار می رفت و بسیاری ساده اندیشان آشکارا او را به عنوان تئوریسین هنر اسلامی  مشناختند و معرفی می کردند.خوب یادم هست زمانی که در اواخر دهه ۶۰ ، مخملباف ریش خود را تراشید، چنان جنجالی به پا شد و دوستان و دشمنانش چنان معرکه ای گرفتند که او مجبور شد با نامه ای بلند به دفاع از ریش تراشیده ی خودش بپردازد. واما امروز...

امروز فیلم های مخملباف را با حتی با درجه "ممنوع برای زیر ۱۶ سال" هم نمی توان عرضه کرد.

در این مجال قصد نقد و بررسی آثار و عقاید مخملباف را ندارم. اما می خواهم مروری کنم بر یک مصاحبه خواندنی با محسن مخملباف. خواندن این مصاحبه منحصربفرد را اکیدا توصیه می کنم. بخوانید و قضاوت کنید که صاحب این چنین مواضعی چطور امروز در چنین وضعیتی قرار دارد.

توجه ! توجه !

( این مصاحبه خیلی بلند بود و مجبور شدم آن را در سه قسمت منتشر کنم. قسمت هایی را که  خیلی خواندنی تر است برایتان با رنگ قرمز مشخص کرده ام.ضمنا برای تایپ این مصاحبه رسما پوستم کنده شد، شرافت به خرج بدید و با ذکر منبع ازش استفاده کنید.)

 

قسمت اول:

محسن مخلباف بی شک از نامهای ماندنی در سینمای ایران است، نامی که به مدد سعی و تلاش و پرکاری و جستجو در دستیابی به زبانی برای اندیشه ها اینک ماندگار شده است. در ساعت 4 و نیم بعد از ظهر در دفتر نشریه به حضور مخملباف رسیدیم، دبیر سینمایی و دو تن از منتقدین مجله در بحث با مخملباف شرکت کردند. این بحث تا ساعت 10 شب بطول انجامید و بسیار گفته ها ماند، به امید اینکه باری دیگر در محضر ایشان به گفتگو بنشینیم.

***: مصاحبه را از کجا شروع کنیم؟

مخملباف:  با قرآن ، [بسم الله الرحمن الرحیم، قل اعوذ برب الفلق. من شر ما خلق. و من شر حاسد اذا حسد.] بگو پناه می برم به پروردگار سپیده صبح. از بدی هر چه خلق کرده است. (ما می توانیم بگوئیم از بدی سینما هم) و از بدی شب وقتی که فرا بگیرد. و از بدی دمندگان در گره ها و از شر حسود وقتی حسودی کند. از سوالات مطرح. نمی دانم کجا خواندم که بعضی از محققین به سوالاتی که هیچگاه طرح نشده پاسخ می دهند.

***: مجله لیبراسیون چاپ فرانسه در یکی از شماره های اخیر خود مصاحبه ای داشته است با هفتصد فیلمساز مطرح در جهان که ضمن معرفی آثارشان یک سوال مشترک از همه آنها داشته است. «چرا شما فیلم می سازید؟» همه فیلمسازان، طبق جهان بینی و تفکرات خود پاسخ های متفاوتی به این سوال مشترک داده اند. از جمله این فیلمسازان چهار تن ایرانی بوده اند که یکی از آنها شما هستید. بخش فارسی رادیو آمریکا ضمن نقل این خبر و نظرات این چهار فیلمساز ایرانی به نقل از لیبراسیون، شما را به عنوان تنها فیلمساز جمهوری اسلامی قلمداد کرده است.

محسن مخملک

مخملباف: لیبراسیون در سال گذشته از چهار صد تن از نویسندگان مطرح در جهان پرسیده بود چرا می نویسند؟ اما این هفتصد تن فیلمساز به اندازه آن چهار صد نویسنده جهانی مطرح نیستند. یک دلیل کافی برای آن این است که منهم یکی از این هفتصد نفر هستم. نوار ضبط شده صدای آمریکا را من هم شنیدم. آنها مصاحبه مرا با مجله فیلم مستمسک کرده بودند که ببینند مخملبافی که بقول خودش تا قبل از انقلاب سینما را حرام می دانسته و انگشتش را توی گوشش می کرده تا موسیقی مبتذل آن دوران را نشنود، حالا تنها فیلمساز جمهوری اسلامی است. احتیاجی به توضیح ندارد که من یکی از کوچکترین فیلمسازان ایرانی معتقد به انقلاب اسلامی ایران هستم. در ایران هر ماه، چهار فیلم جدید فارسی اکران می کند و باز هم یک صف طولانی از فیلم ها در نوبت اکران خوابیده اند. من هر یکی دو سال تنها یکی از این فیلم ها را می سازم.

***: پس از یک دوران چند ساله رسیده ایم به جایی که از نظر کمی، شما این کمیت را در روند سینما چگونه می بینی؟

مخملباف: به قول دوست شاعرم وحید امیری، بعضی از شعرا وقت کلمات را می گیرند. به همین تعبیر، بعضی از فیلمسازان وقت نگاتیو و دوربین و تماشاچی را. می توان این کمیت را یک رکورد دانست و تبریک گفت و مرحله مقدماتی تغییرات کیفی دانست. اما من خیلی به این معتقد نیستم. اگر یک فیلمساز تند و تند فیلم بسازد، او را نقد می کنیم که فیلمساز پرکار بد می شود، پس سینمای پر کار هم بدکار می شود. نهایتا می شود سینمای هند. این کمیت سالی هفتصد فیلم غیر از چند فیلم «ساتیا جیت رای» و یکی دو تن دیگر، چه افتخاری برای آنها آورده است. کیفیت از ذوق و دانش و برنامه و تامل می آید، نه از پر کاری.

***: موقعیت همین سینمای کمی را چگونه می بینید؟

مخملباف : سینمای ایران طبق همانچه ادعا می شود، سینمای حمایتی-هدایتی است. به وجه حمایتی آن کاری ندارم، اما پذیرفته ام که سینمای ایران طبق یک برنامه ریزی چند ساله به جایی هدایت شده است و ثمره هایش همین فیلم هایی است که امروز می بینید. «مدرک جرم» به عنوان مثال فیلم بدی است. این را همه می گویند. خود کارگردانش هم می گوید. رادیو و تلویزیون می گوید. مطبوعات می گویند. اما هیچ کس نمی گوید که این فیلم ثمره آن سینمای هدایتی است. بالاخره مگر هدایت و برنامه ای نبوده، پس چرا همه، شخص سازنده را محکوم می کنید. نظام نقد شما نقادان، دچاز تضاد و دوگانگی است. فرض کنید در فیلم «دزد دوچرخه» دسیکا - که نماز غفیله نقادان است- اگر«فیدو» قهرمان فیلم به دلیل اجبار شرایط اجتماعی، دزدی می کند، همه برای دسیکا سازنده فیلم هورا می کشند که آفرین به این تحلیل اجتماعی. اما وقتی خود دسیکا به دلیل همان شرایط اجتماعی مشابه می رود و فیلم مبتذل و فاقد ارزش می سازد یا بازی می کند شما نقادان اخلاق گرا می شوید و او را محکوم میکنید و نه آن شرایطی را که عینا برای دسیکا چون «فیدو» موجود است.                              اینجا هم وقتی فیلمساز ایرانی در این شرایط مشخص فیلم بد می سازد شما در نقدهایتان فیلمساز را محکوم می کنید. اما اگر فیلمساز قهرمان فیلمش را محکوم کند، شما به او هشدار می دهید که شرایط اجتماعی، قهرمان فیلم تو را مجبوربه فلان بدی کرد.                       این سینمای هدایتی، سایه سنگین خودش را روی فیلمساز ها و شرایطی را که به آنها تحمیل می کند انداخته است. پس هر فیلم و فیلمسازی را چه خوب و چه بد دقیقا در ارتباط تنگاتنگ با این شرایطش بررسی کنید.

***: چه باید کرد؟ نباید سینما را هدایت کرد؟ باید به حال خودش گذاشت؟

مخملباف: چرا. ولی در وهله اول باید مشخص کرد «هدایت پذیر» این سینمای هدایتی چه کسی است؟ خداوند در ابتدای قرآن می فرماید [ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین.] یعنی من که خدایم، اینکه قرآن است، فقط متقین را هدایت می کند. اما سینمای هدایتی چه کسانی را قرار است هدایت کند. من که جز این سه دسته ندیده ام: « طاغوتی واخورده بی مایه» ، « چپی شرمگین از اومانیسم نما»  و« یکی دو قدیمی »  و«  تازه کاران فطری و خوش ذوق یا مسلمانی که در جستجوی حقیقتند، اما در ابتدای راهند ». بقول نیما:

در اینجا کنج این میهمانخانه مهمان کش/ روزش تاریک /  که به جان هم نشناخته انداخته است/  چند تن خواب آلود/ چند تن ناهموار/چند تن ناهوشیار

 هدایت پذیران ما این سه دسته اند. قرآن می گوید من فقط متقین را هدایت می کنم. اما سیاستگذاران سینمای هدایتی می گویند نگران نبا شید ما همه را هدایت می کنیم. از سازنده "یک خوشگل و هزار مشگل" تا سازنده "دیار عاشقان" از بیضایی تا ملاقلی پور. نمی دانم لابد این قدرت را در خودشان می بینند.

***: اولین آیه سوره بقره اولین آیه نبود که نازل شد. فرم نزول آیات با ترتیب فعلی متفاوت است. اولین آیات شاید انسان را به تفکر وا می داشت. بعد ها آیه شرط هدایت نازل شدو در اول قرآن قرار گرفت، و هدایت ابتدا تدریجی بود.

مخملباف: شناخت خدا ازلی و ابدی است. خدا که تجربی به شناخت نمی رسد. حکم محکم او هر وقت که بیاید کلی است و قبل و بعد را شامل می شود. شرط هدایت همواره از نظر خدا یک تقوای ابتدایی است. یک خضوع علمی مقدماتی. به تعبیر قرآن در بعضی از دلها بسته است، بیهوده آنرا نکوبید. مسئله دوم اینکه قرآن وقتی می گوید من هدایت می کنم اصولش را مشخص میکند. اما پس از سالها شما هنوز نمی دانید اصول این سینمای هدایتی چیست؟ باید با رمل و اصطرلاب یا شامه غریزی به آن برسید. در اینجا سینمای هدایتی پیشتاز نیست، پستاز است. می گوید: تو برو جلو تا بگویم درست می روی یا غلط. خوب است داری می رسی. مواظب باش. اینطوری نگفتم که ... داری می افتی... سقوط ! والسلام.                     سومین بحث این است که چه کسی می خواهد هدایت کند. هدایتگر محتوی است یا فرم؟ از کجا که هدایت کننده، سلیقه های شخصی و کج فهمی های اعتقادی – هنری اش را تعمیم ندهد. فرض کنید فیلم  "آنسوی مه"  که به عنوان یک الگوی هدایتی ساخته شده و از تقدیر بحث می کند دارای سبکی است که به تعبیر سازندگانش رئالیستی است. و حتی این گوشه و آن گوشه القاء می شود که سبک مطلوب ما در سینمای اسلامی، سبک رئالیستی است. اما وقتی به قرآن رجوع می شود می بینیم در قصه خضر و موسی، تقدیر با فرم دیگری ارائه شده و رئالیستی نیست. آنوقت در اینجا تکلیف من چیست؟! هدایت قرآن و این فرم را تبعیت کنم  یا سیاست سینامی هدایتی و آن فرم را؟! تازه به همین جا ختم نمی شود. این سیاست ، از یک تحقیق برنیامده تا به یک اعتماد به نفس منجر شود. با هر مسئولی که هر روز پایین و بالا می شود. تک تک ما چون سازی از مجموعه ارکستراسیون باید نت را غریزی بفهمیم و با ملودی هماهنگ شویم. و وای به سازی که برای این تم و دستگاه کوک نشده باشد. یا دیر کوک شود، آنوقت موسیقی تعطیل است.                                                                           به هر جهت همه بطور خودآگاه و ناخودآگاه، زیر سایه این هدایت مذبذب و اثراتش هستیم و در نتیجه به سمتی می رویم که سمتی نیست و من حیث المجموع می توان گفت سینمای هدایتی فعلی، سینمایی است کمیت گرا، سرگرم کننده، خانوادگی، خنثی و از سری کبریت های بی خطری که اصلا روشن نمی شود و به هیچ وجه همپا و همشان ارزش های انقلاب اسلامی نیست. استکبار جهانی حمله می کند. ما "برزخیها" و "دادا" می سازیم. نفاق چپ، انقلاب را در خطر قرار می دهند. ما فیلم های ملودرام چون "گلهای داوودی" می سازیم و دختربازی را رواج می دهیم. محتکرین و زالو صفتان و سودجویان، اقتصاد انقلاب ما را در خطر راست روی قرار می دهند، فیلم "مدرک جرم" و ماموریت" می سازیم .برای این است که هر سال هیئت های مختلف ، که همه فیلم ها را بررسی می کنند تا به خارج از کشور بفرستند و ارزش های یک انقلاب جدید جهانی را مطرح کنند پس از همه جور غور و بررسی به این نتیجه می رسند که دوباره همان "عقابها" را بفرستند بهتر است. این سینما حتی اگر کسی بخواهد هم، نمی داند با آن هماهنگ شود. نه می شود به سمتش رفت ، حتی اگر بخواهیم برویم  و نه اگر کسی به سمتش نرفت می داند که نرفته است. اگر اصولش مشخص باشد، مورد یک نقد همگانی قرار می گیرد، صیقل می خورد و رشد می کند. هرکس می داند موافق چیست و مخالف کدام است. البته اینکه گمان کنید سیاست ها مشخص نیست، مشخص است اما یواشکی است که کمتر عیب هایش معلوم باشد و این سیاست ها با هر مشکلی عوض می شود. می دانیم که مسئولیت ها در جمهوری اسلامی موقت است. و حتی رئیس جمهوری را که خوب باشد هم پس از دو دوره دیگر روی کار نمی گذارند و طبیعی است که هر مسئولی کلی ، بعضی از مسئولین جزءتر خود را عوض می کند. حالا اگر سیاستهای غیر امنیتی رو باشد- سینما که وزارت اطلاعات نیست بخواهد اسرار مملکتی را حفظ کند- در هر دوره ای هنرمندان ، نقادان، و مردم اصول خوب آن سیاست ها را حفظ می کنند.

***:چکار باید کرد؟ مثلا در مورد سینما گر زمان طاغوت به نظر تو باید آنها را کنار گذاشت؟

مخملباف: انقلاب اسلامی بازگشت به خویشتن اسلامی بود، سینمای آن نمی تواند جز این باشد. سینمای ایران ، سینمای جوانترهاست. البته هر جوانی را نمی گویم من یکی دو طاغوتی و یکی دو چپی جوان را در همین سینما می توانم به شما نشان بدهم که بسیار بدتر از قدیمی هایند . اما در مورد طاغوتی ها باید بپذیریم که سینمای آنها مثل تمدن شاهنشاهی به پایان رسیده است. و اگر هم بمانند خودشان را تکرار می کنند. وقتی آنها مشغول سیاحت فیلم هایشان بودند، اجتماع متحول شد وقتی آنها محو تماشای تصویر خودشان در آینه نقره ای نوار بودند اجتماع به استحاله رسید. اما متاسفانه آنها ماندن و روبروی آینه ها ایستادند و مخالفتشان را در یک غالب همگانی و یک مصلحت مسئولانه به نوعی اکران کردند .

***: اخیرا بعضی از همانها در جاهای مختلف از تو دفاع می کنند.

مخملباف: آن جمله معروف دکتر شریعتی را لابد یادتان هست که " اگر می خواهی کسی را بکوبی به او حمله نکن ، از او بد دفاع کن" سالها کوبیدن اثری نداشته ، مرحله دفاع بد آغاز شده است. دوستان من می دانند، آنها که آلوده اند و از من دفاع می کنند، یا قصدشان تطهیر خودشان است یا بد کردن من . بهتر است همچنان با من مخالفت کنند. چون این مرحله من مشت محکمتر و مشخص تری به آنها می کوبم .

***: روشن تر بگوئیم. گذشته از تایید تکنیکی هنرمندان " هنر برای هنر" در موردتو بعضی ها که به چیزهای دیگری متعهدند اعلام کرده اند که مایل به همکاری با تو می باشند بعضی از بازیگران آنها حاضرند مجانی برای فیلم های تو کار کنند.کیمیایی گفته است من سناریوی فلانی را کار می کنم

مخملباف: شایعه است دروغ است. طاغوتی ها خودشان هم می دانند که من حتی حاضر نیستم در یک لانگ شات با آنها حضور پیدا کنم . چه رسد به اینکه با آنها در یک صحنه کار کنم یا در یک توشات به صحبت بنشینیم. هشتاد درصد زجر پس از انقلاب را از همین جا کشیده ام دعوایم هنوز با مسئولین سینمایی سر همین موضوع است. البته آنها مدافعشان نیستند شاید مثل خدا فرصت بیشتری بهشان می دهندتا جهنمی تر شوند. بگذریم که در عمل ما در جهنمیم و آنها مامور عذاب ما. پیشتر از این به مسئولی که در او تقوی و تعهدی سراغ دارم نوشتم که برای دنیای دیگران آخرت خودتان را خراب نکنید.حرف فلان شکست خورده را هم مصداق "الغریق شبث بکل حشیش" بدانید. چهار سال است بعضی از آنها با من ملاقات می خواهند و نمی دهم. قرآن تکلیف مرا معلوم کرده است "از غیر مومنین برای خودتان دوست نگیرید" معنی تبری و تولی در اسلام همین است . من جارو کردن زیر پای ضعیف ترین مسلمان کارگردان یا بازیگر را به همکاری با گردن کلفت ترین هنرمند غیر مسلمان عوض نمی کنم . بماند که در گود سینمای ایران، هنوز گردن کلفت نمایی است تا پهلوانی واقعی. و این و آن به خاطر مخالفت های سیاسی به همدیگر امتباز تکتیکی می دهند. آثار برجسته سینمای ایران نیز با همین معیارمخالفتخوانی تکنیکی قلمداد شده است. مخالفت، ایدئولوژی می خواهد. مبارز بودن و خطر کردن می طلبد. صداقت و ایثار می خواهد. مثل مردم ما شهادت طلبی می طلبد نه شهرت طلبی. اما در اینجا بعضی مخالف متولد شده اند. فیلم های بیضائی را ببینید.فیلمنامه هایش را بخوانید. مصاحبه هایش را ورق بزنید. همیشه نقش دوم را بازی می کند تا مسئولیت نمایش بیفتد گردن نقش اول. از هیچ چیز دفاع نمی کند تا هیچ جا جوابگو نباشد. این را بسته است که مخالف خوانی نمایش را دراماتیک تر می کند و آن را در زندگیش پیاده می کند. مخالفتش را با مردم در صحنه اول فیلمنامه "آینه های روبرو"، از زبان آن فاحشه فیلمش دیده اید: بیست و دو بهمن است. انقلاب است. مردم ، مرکزی از فحشاء در خیابان جمشید را آتش زده اند . فاحشه ای بیرون می دود و به مردم می گوید: «چیه حالا دیگه مشتری های دیروز من شدن پا منبری.» او [بیضایی]صدای شهدای مسلمان هفده شهریور و بیست و دو بهمن را مشتری آن زن می داند، تا نمایش موفقی داشته باشد. پس به من حق بدهید که به عنوان پا برهنه ای از نسل هفده شهریور، از اینها بدم بیاید با آنها کار نکنم و حتی با کارشان مخالف باشم . او نمی گوید چه چیز باید باشد چون در آن صورت با ید با یک چیز موافقت کند و آنوقت نمایش ناقص است. هنرمندی آوانگاردش زیر سوال است. خدا پدر کیارستمی را بیامرزد که لااقل در این فیلم اخیرش دنبال خانه دوست می گردد. سهراب سپهری قبلا در شعری این خانه را معنی کرده است.

***: شما معتقدید باید آنها را نفی کرد؟

مخملباف: این بحث دیگری است. پس در سیستم هدایتی بحث نکنید چون سیستم هدایتی ایدئولوژیک است و طبق هدایت قرآنی " سواء علیهم انذرتهم، ام لم تنذرهم، لا یومنون" فرقی نمی کند که اینها را هدایت کنی یا نکنی، به راه نمی آیند اما اعلام کنند سینمای ما ملی است، حرفی ندارم.

***: بحث اصلی فراموش نشود. اما چون در ابتدای گفتگو قرار شد سوالات مطرح را بپرسیم، بد نیست بدانی که در بعضی جاها شایع است انگیزه تو برای ساختن فیلم بایکوت اینست که اندیشه های پیشین خودت را نقد کنی.

مخملباف: اگر کسی آگاهانه این دروغ را گفته باشد او را حلال نمی کنم. چرا که علی رغم پرهیز از معرفی گذشته ام مرا ناخودآگاه به ریا می اندازند. کودکی مرا تا قبل از ده سالگی سه نفر شکل داده اند: یکی مادربزرگم، خدا او را بیامرزد. زبان داستان "حوض سلطون" زبان اوست. او مرا به مسجد می برد و مکبری می کردم. تمام تاریخ اسلام و تشیع را به صورت قصه از او و روحانیون منبری شنیداه ام . خاله معلمی داشتم که قبل از مدرسه رفتن خواندن کتاب و روزنامه را به من آموخت و ناپدری ای که عاشق "خمینی" بود و اعلامیه و عکس امام را برایم می آورد. پانزده خرداد که شد شش ساله بودم و آن را به خوبی به یاد دارم. رفته بودم نان سنگک بخرم که توی خیابون گیر افتادم. توصیف پانزده خرداد و اتفاقاتش در داستان حوض سلطون واقعی است و اکثرا همانهاست که به چشم خودم دیده ام و از قول عزت السادات نقل کرده ام. در کوچه بغل آن مسجد می نشستیم و به تعبیری غلط، هر دو سید آن دوران، حسنی و حسینی را در همان مسجد دیده ام. بزرگتر که شدم هیئت انصار می رفتم که آقای هاشمی رفسنجانی امام شناسی درس می داد و آقای خامنه ای مباحث سیاسی اسلام را می گفت .به هر جهت از کودکی برای من اسلام سیاسی بود و با نوعی ادبیات می آمد. از دهسالگی تا هفده سالگی کارهای زیادی کرده ام. شاگردی بازار، طلبگی...و با شریعتی آشنا شدم روح اجتماعی – سیاسی اسلام را از او آموختم. آثارش را بارها خواندم و وقتی به زندان افتادم با اندیشه های او در مقابل مارکسیستها بیمه بودم. آنها از اسلام تصوری جز همان یک جمله که دین افیون توده هاست نداشتند. درحالیکه اسلام مبارزه را تا زندان کشانده بود. نسل جوان مسلمان و مبارز دهه پنجاه نسل افکار شریعتی است و من به یقین ادعا می کنم که سرگذشت مبارزات فرهنگی سیاسی را در آن دهه بدون در نظر گرفتن شریعتی امروز بایستی در تاریخ مارکسیستها می خواندیم. در زندان زیر اختناق و سانسور منافقین با "محمد باقر صدر" آشنا شدم ،با کتاب "فلسفتنا" و "اقتصادنا" و بعد که فشارهای ساواک کمتر شد و کتابهای بیشتری در فضای باز داخل زندانها شد با مطهری بطور عمیقش. بدون بدون مطهری دکتر شریعتی ناقص بود. روح اجتماعی اسلام را می آموخت اما روح فلسفی اسلام برای نسل من احتیاج به مطهری داشت. ما با مطهری اندیشه های شریعتی را در ذهن خود تصحیح می کردیم و با شریعتی به اندیشه های عاقلانه مطهری شور اجتماعی میآمیختیم. شریعتی ما را در مقابل الحاد بیمه کرد و مطهری در مقابل التقاط. من خودم را می گویم، نسل خودم را می گویم ، امام را از تحلیل ان دو درک کردیم. ما با تفسیر این دو، معنای تقلید و ولایت را فهمیدیم ودر ادبیات مدیون جلال آل احمد هستیم. نمی شد در مقابل گورکی و سارتر و کامو مجله مکتب اسلام و قصه محمود حکیمی را گذاشت. ما غربزدگی جلال آل احمد و "خسی در میقات" او را می خواستیم. نسل من، نسل جوانان دهه پنجاه، انقلاب فرهنگیش را مدیون امام، شریعتی و مطهری است. آنها اندیشه ما را به هم ریختند تا بازگشت به خویشتن کردیم.  الان کتاب "بازگشت به خویشتن" شریعتی با مصر کاری می کند که در دهه پنجاه با ایران کرد و در زمینه ادبیات مدیون جلالیم و اصلا ادبیات انقلاب اسلامی مدیون بازگشت به خویشتن اسلامی اوست. بذر کار را او کاشت. پس از انقلاب خیلی سعی کردند او را بدنام کنند و به قول خودشان "امام زاده جلال" را برای مسلمانان فرو ریزند اما نتوانستند. آقای خامنه ای این توطئه را خوب درک کرد بودند که «آنها او را از خودشان قلمداد می کنند تا بد نام شود و ما او را بکوبیم تا از دست بدهیم و گفتند: گول این قضیه را نخورید» .                                 جلال پرچمدار و پیشاهنگ ادبیات انقلاب اسلامی است. هرچند که کم و کمرنگ ... اینها الگوهای ما بودند الگوهای من بودند وقتی که نسل ما چشم باز می کرد، نسل گذشته از چپ زدگی و غربزدگی باز می گشت به اسلام. و خوشبختانه حتی اگر با اجبار این شانس را داشتم که یکروز هم آنطرفی نباشم ... قبل از اینکه به زندان بیفتم نمایشنامه می نوشتم یکی از آنها بلال نام داشت و گروه مسلح مسجدی ما که در خلع سلاح یک پاسبان در خیابان ایران گیر افتاد همین نام بلال را روی خودش گذاشت .اینها در اسناد ساواک موجود است. در زندان با مسلمانها بودم و در آن دو سال آخر با شهید رجایی و دیگران. حزب الله زندان را در مقابل چپی ها و منافقین تشکیل دادیم . بایکوت شده ام اما مارکسیست نبوده ام کار خودتان را کردید ریا کامل است!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عماد قربانی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 |